نویسنده :
علی - ساعت ٤:۳٧ ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
چشمها همه بهانه تورا می گیرند
ولی بی اجازه من نگاه ها تورا می بینند
ولی بی اجازه من
با من چه کرده ای ، ولی بی اجازه من
نظرتون دوست دارم
نویسنده :
علی - ساعت ٤:۳۳ ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
من بازیچه ؛ اول به کسی آشنا
دوم توسط نا آشنای آشنا
دوم ربود دل من را وبا من بماند سالها
دوم مرا گذاشت ورفت پس از سالها
سوم من مانده ام تنها به یاد دوم ولی با سوم
نویسنده :
علی - ساعت ٤:٢۸ ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٦
نالیده ام ازبی کسی ؛کسی به صدایم نرسید
تو تمام کسی بودی ؛به صدایم نرسید
نالان شدم از عشق ؛ زینب رخ نمایه کرد
عاشق شدم سمیه هم صدام شد
الان که دیوانه شدم از عشق که به صدایم می رسد
نظرتون چیه بگید بهم
نویسنده :
علی - ساعت ٥:٥٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٢
سلام
آن نقطه طلایی
در کادر من پنج نقطه است
و من سومی را، آبی، عاشق ترم
من که گفتم، اشتباه نشود
تمامی پابرهنگان عاشق ترند ... این نقطه را
و من هر وقت خیره می شوم، نگاهم تار می شود
باور کنید تقصیر من نیست.
این نقطه طلایی است .... در جمکران
نویسنده :
علی - ساعت ٥:٤۳ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٢
ای نگاهت دوای هـــــر دردی
آرزو می کنم که بـــــــرگردی
کاش من باخبر شـــوم روزی
لحظه ای بر دلم گــــذر کردی
زنده ام من به عشق دیدارت
بسته جانم به روی زیبــــایت
منتـــــظر مانده چشم گریانم
پس کجایی؟ دلم به قربــانت
مثل مهتاب و آسمان هستی
آفتابی ، تو مهربـــان هستی
با تو معنای عشق کامل شد
یار و مولای عاشقان هستی
جمعه ها دل که بیقرارت شد
تا سحر چشم انتـــظارت شد
اشکها ریختم شبـــــــانگاهان
چون امیدم به نوبــــهارت شد
ای که بر درد و غم دوا هستی
نور عشقی و با وفـــا هستی
بی تو طاقت ندارد این دل بیا
صبر تا کی کنم؟ کجا هستی؟
نویسنده :
علی - ساعت ٥:٠٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٦
خاکت که می کنم
برف رویت را می پوشاند
عجب هوای دو نفره ایست
که من هوای تو را دارم و تو هوای ...
قرمز می پوشم و دور خودم را
سیم خار دار می کشم که یعنی
من ممنوع !
دلم پر است که سنگین شده ام از همه ی ...
یادم که نرفته "ها " که می کردی
روی تمام شیشه ها اسم من بود
و حالا " ها " که می کنی
"ع"،"ل"،ی"
از دهانت بخار می شوم
انگار دل برف ها پر است
که زیر پایم سنگین شده است و خِرِچ خِرچ می شکند
سفید شده ام
ببین !
چه هوای دو نفره ایست که من
هوای تو را دارم و
تو هوای
کسی که در آغوش داری .
نویسنده :
علی - ساعت ٩:٤۸ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
....و شیطان به سجده افتاده
این را به خدا هم برسانید که شیطان به سجده ام افتاده
وقتی در حضور دیگران خود را به کتاب مقدس روی طاقچه گره زدم
همه پاک و معصومم خواندن
وکسی هیچ نفهمید
که شب را نه برای مهتابش ، که برای سیاهیش
و انسان را نه برای بودش که برای نبودش دوست میدارم
برسانید که شیطان به سجده ام افتاده
و دستانم را بوسه باران می کند برای دست محبتی که به سرش کشیده ام
..............
پیچ در پیچ راهها را می روم
سر به خلوت بیابان می گذارم
وتکه تکه تنم را به محبتی در باد می سپارم....
شما را به خدا گره ای از این تقدس باز کنید
که من خود مقدسم.
از زندگیم که بی زندگی شدم 1395725یادت نره جوابمو بده پیام بزار
نویسنده :
علی - ساعت ٩:٤٠ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
تا می توانی فریاد بکش
کم که آوردی سکوت کن
مهم نیست چه میکنی
او دیگر به قطعه ی که تو در آن خوابیده ای تعلق ندارد
حتی اگر آسمانمان را با پرده از هم جدا کرده باشند
من پذیرفته ام گناه، گناه است
حتی اگر زیر سقف یک آسمان نباشیم
دستهایم را بالا می گیرم ودر قنوت با تردید:
:" با نگین انگشتری نجف دعا به آسمون میره ، نمیره ، میره ،..."
وچندبار تکرار کافیست تا دعایم را از یاد ببرم
وبرای کسی مهم نیست که
تو به من...
من به تو ..
اصلا مال هم شویم
: "حالا هی بیا بشین بگو من بی تو می میرما"
تا می توانی فریاد بکش
کم که آوردی سکوت کن
اینجا برای صدایت توبیخ نمی شوی
حتی مهم نیست که چرا انگشتری نجف به دست می کنی وباتردید
: "دعا به آسمون میره ، نمیره و...."
وتکرارش،صدای سوت را از مغزم بیرون میزند و
قطارها راهی می شوند
به قطعه ی که من به آن تعلق ندارد.